تبلیغات
"http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> ❤ ❤عشق نـפּـشتـہ هایۓ براۓ خدا ❤ ❤ - مطالب عذاب های قبر تاریخی
❤ ❤عشق نـפּـشتـہ هایۓ براۓ خدا ❤ ❤

بارالهــــــــا ... گاهی میان وسعت دستان خالی ام حس می كنم تمام دار و ندارم نگاه توست ...

شخصی به نام ابوالقاسم بن محمد می گوید : در مسجد الحرام عده ای را دیدم که در مقام ابراهیم جمع شده بودند علتش را پرسیدم ، آن ها گفتند که راهبی مسلمان شده و به مکه آمده است و از حدیث عجیبی خبر می دهد ! جلو رفتم دیدم شیخ بزرگی پشمینه پوش و با کلاهی بزرگ نشسته و می گوید : من در صومعه خود کنار دریا بودم که ناگهان دیدم مرغی مانند کرکس بزرگی بود امد و روی تخته سنگی نشست و یک چهارم ازبدن مردی را قی کرد و رفت سپس برگشت و یک چهارم دیگر را قی کرد !در چهار مرتبه اعضای بدن را قی کرد . آن گاه مرد برخواست و انسان کاملی شد . من از دیدن این قضیه در تعجب بودم که ناگهان دیدم باز همان پرنده آمد و یک چهارم مرد را بلعید و رفت و بدین شکل در چهار مرتبه او را بلعید و برد . من در حیرت فرورفتم که این چه کاری است و این مرد کیست؟! تآسف خوردم که چرا از او نپرسیدم .

روز دوم نیز دیدم که آن پرنده آمد و یک چهارم او را بر سنگی قی کرد و با دفعات دیگر نیز تمام اعضای او را آورد و قی کرد . آن مرد برخواست و شخص کاملی شد . من سریع به سوی او دویدم و او را به خدا سوگند دادم که ( تو که هستی) ولی پاسخ نداد .

گفتم : به حق کسی که تو را آفریده سوگندت می دهم بگو چه کسی هستی ؟ او گفت : من ابن ملجم هستم .

گفتم : قضیه تو و این پرنده چیست؟

او گفت : من علی بن ابی طالب را کشته م و خداوند این پرنده را بر من گماشته است که هر روز مرا بدین گونه که دیدی عذاب کند .

پس من از صومعهبیرون آمدم و پرسیدم : علی بن ابی طالب کیست؟

گفتند : پسرعموی حضرت محمد (ص) و وصی اوست . پس اسلام را قبول کردم و به حج بیت الحرام و زیارت قبر حضرت رسولاکرم مشرف شدم .


نوشته شده در جمعه 12 تیر 1394 ساعت 07:07 ب.ظ توسط ᗰᗩᖇᎩᗩᙢ نظرات | |

مامون الرشید در اثر ظلم و جنایتی که انجام داد و امام هشتم امام رضا (ع) را به شهادت رساند به عذاب برزخی دچار شد و عذاب برزخی او چنین است :

شیخ محمدباقر مکی از بعضی موثقین نقل می کند : وقتی به مسافرت رفتم و وسط دریا ، کشتی شکست و من به جزیره افتادم . در آن جزیره میمونی دیدم که از چاهی آب می کشد و در حوضی که آن جا بود می ریخت ! در این حال مشاهده کردم ، فیلی از دور پیدا شد و تا کنار چاه آمد و آن میمون را با زجر و عذاب کشت و زیرپاهای خود نرم کرد و تمام آب های حوض را خورد و رفت .

طولی نکشید دیدم میمون زنده شد و شروع به آب کشیدن کرد و داخل آن حوض می ریخت . روز بعد همان فیل آمد میمون را کشت و زیر دست و پای خود نرم کرد و آب های حوض را خورد و رفت . باز میمون زنده شد و شروع به اب کشیدن کرد .

او می گوید من از دیدن این امر عجیب بسیار متعجب شدم و در حیرت فرو رفتم

آن میمون گویا فهمید که من از این قضیه در تعجب هستم نگاهی به من کرد و گفت : فلانی مگر مرا نمی شناسی؟

گفتم: خیر

جواب داد: خدا لعنت کند دشمنان آل محمد (ص) را . تا به حال اسم مآمون عباسی را شنیده ای؟

گفتم : بلی

گفت : من همان مآمون الرشید هستم . از وقتی مرده ام به سبب ظلمی که با حضرت امام رضا کرده ام خدای متعال ، مرا به این عذاب گرفتار کرده است که هر روز آب بکشم و داخل این حوض بریزم و این فیل بیاید و مرا به این نحو بکشد و آب های حوض را بخورد و باز خدا مرا زنده کند .

بدان که خوراک من در این جزیره از فضله های همین فیل است و کار من هم فقط آب کشیدن برای این فیل می باشد .


نوشته شده در جمعه 12 تیر 1394 ساعت 07:06 ب.ظ توسط ᗰᗩᖇᎩᗩᙢ نظرات | |

مرحومه علامه طباطبایی از مرحوم حاج میرزا علی آقا قاضی نقل کردند که فرمود :

در نجف اشرف در نزدیکی منزل ما ، مادر یکی از دخترهای افندی فوت کرد . این دختر در مرگ مادر بسیار ضجه میکرد و جدآ متآلم و ناراحت بود و با تشییع کنندگان تا قبر مادر آمد و آن قدر ناله کرد تا تمام جمعیت تشیع کنندگان منقلب نمود . تا وقتی که قبر را آماده کردند و خواستند مادر را در قبر بگذارند فریاد می زد که من از مادرم جدا نمی شوم ، هر چه خواستند او را آرام کنند ، مفید واقع نشد ، دیدند اگر بخواهند دختر را به اجبار جدا کنند ، بی شک جان خواهد سپرد . بالآخره بنا شد مادر را در قبر بخوابانند و دختر هم پهلوی بدن مادر در قبر بماند ، ولی هر روی قبر را از خاک انباشته نکنند و فقط روی آن تخته ای بگذارند و دریچه ای تعبیه کنند ، تا دختر نمیرد و هر وقت خواست از آن بیرون بیاید . دختر در شب اول قبر ، پهلوی مادر خوابید . فردا سرپوش را برداشتند که ببینند چه بر سر دختر آمده ، دیدند تمام موهای سرش سفید شده است گفتند ،چرا این طوری شده ست ؟ گفت : شب به پهلوی مادرم خوابیده بودم . دیدم دو ملایکه آمدند و دو طرف ایستادند و یک شخص محترمی هم آمد و در وسط ایستاد .

آن دو فرشته مشغول سوآل از عقاید او شدند و او جواب می داد . از توحید پرسیدند . خدای من واحد است ، از نبوت پرسیدند ، پاسخ داد پیغمبر من محمد بن عبدالله است پرسیدند : امامت کیست؟ آن مرد محترم که در وسط ایستاده بود گفت : لست لها بامام ، من امام او نیستم . در این حال آن دو فرشته چنان گرزی برسر مادرم زدند که آتش به آسمان زبانه کشید . من از وحشت و دهشت این واقعه به این حال که می بینید ، درآمده ام .

مرحوم قاضی - روان الله علیه - فرمود : چون طایفه دختر سنی مذهب بودند و این واقعه طبق عقاید شیعه واقع شد ، آن دختر شیعه شد و تمام طایفه او که از افندی بودند ، هگی به برکت این دختر شیعه شدند .

 


نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر 1394 ساعت 10:00 ق.ظ توسط ᗰᗩᖇᎩᗩᙢ نظرات | |

جابر بن عبدالله انصاری می گوید : همراه پیامبر (ص) عبور می کردیم تا به کنار دو قبر رسیدیم . آن حضرت فرمود : صاحبان این دو قبر اکنون عذاب می شوند و عذاب یکی از آن ها از این رو است که در دنیا غیبت می کرد ، و عذاب دیگری از این رو است که از پاشیدن قطرات ادرار به بدنش پرهیز نداشت .

سپس پیامبر چوب تازه ای طلبید و آن را دونیم کرد . فرمود : هرکدام را در یکی از آن دو قبر فرو کنید ، همین کار را انجام دادیم . فرمود : تا هنگامی که دو چوب تر و تازه هستند ، آن ها عذاب نمی شوند .


نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر 1394 ساعت 09:58 ق.ظ توسط ᗰᗩᖇᎩᗩᙢ نظرات | |


کد آهنگ - سیب سفید | سبزوار - شیشه دکوراتیو - رستوران - آموزشگاه - جشن تولد - سلامت - دکوراسیون مغازه - تک تاز بلاگ