تبلیغات
"http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> ❤ ❤عشق نـפּـشتـہ هایۓ براۓ خدا ❤ ❤ - مطالب عذاب های قبر
❤ ❤عشق نـפּـشتـہ هایۓ براۓ خدا ❤ ❤

بارالهــــــــا ... گاهی میان وسعت دستان خالی ام حس می كنم تمام دار و ندارم نگاه توست ...

شیخ صدوق در حدیثی طولانی از حضرت رسول (ص) روایت کرده که هرکس نمامی و سخن چینی کند ما بین دو نفر ، حق تعالی مسلط کند در قبر او آتشی را که او را تا قیامت بسوزاند ، و چون از قبر بیرون آید بر او چهار سگ سیاه یزرگ که گوشت آن را به دندان بکند مسلط فرماید تا داخل جهنم شود


نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر 1394 ساعت 04:31 ب.ظ توسط ᗰᗩᖇᎩᗩᙢ نظرات | |

نقل شده است که فضیل بن عیاض که یکی از مردان طرقت است شاگردی داشت که داناترینشاگردان او محسوب می شد . زمانی ناخوش شد ، هنگام احتضار ، فضیل به بالین او آمد و نزد او نشست و شروع کرد به خواندن . (یس) آن شاگرد محتضر گفت : مخوا این سوره را ای استاد . فضیل ساکت شد و به او گفت : بگو لااله الا الله ، گفت : نمی گویم چون (العیاذ بالله) من بیزارم از آن و همین حال مرد

فضیل از مشاهده آن حال بسی در هم شد ، ببه منزل خود رفت و بیرون نیامد تا این که در خواب دید که او را به سوی جهنم می کشند . فضیل از او پرسید که تواناترین شاگرد من بودی ، چه شد که خداوند معرفت را از تو گرفت و به عاقبت بد مردی؟

گفت : برای سه چیز که در من بود :

اول نمامی و سخن چینی کردن ، دوم حسد ، سوم آن که من بیماری داشتم و به طبیبی راجعه کرده بودم و او به من گفته بود که هر سال یک دح شراب بخور ، اگر نخوری این بیماری در تو باقی خواهد ماند . من نیز بر حسب سخن آن ظبیب شراب می خردم . به این سه چیز که در من بود عاقبت حال من بد شد و به آن حال مردم


نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر 1394 ساعت 04:30 ب.ظ توسط ᗰᗩᖇᎩᗩᙢ نظرات | |

در روایت آمده : روزی حضرت رسول (ص) در مسجد نشسته بود . ناگهان جبرییل نازل شد و گفت : (السلام علیک یا رسول الله )

به بقیع قدم نه تا قدمت به آن غریبان و محبوسان زندان تنگ و تاریک رسد و نسیم رحمت تو بر ایشان بوزد .

حضرت برخواسته با یارانی چند رو به گورستان نهاده رفتند که امیرالمومنین (ص) به ایشن رسیده و عرض کرد : کجا تشریف می برید ؟ فرمود : به بقیع . چون به قبرستان رسیدند آواز شخصی به گوش آن حضرت رسید و می گفت :

(الامان یا رسول الله)

حضرت گوش به قبر نهاده فرمود : مرا از کیفر خود خبر بده و علت آن را بگو؟ صدا آمد ای شفیع عاصیان و ای پیشوای اهل ایمان ! نفرین مادر مرا به این کیفر مبتلا کرده که او را آزرده ام (الامان یا رسول الله ) آن حضرت فرمود : بلال در مدینه ندا کند . بلال به آواز جلی ندا کرد .

یا ایهاالناس اجتعموا علی قبور الاباء و الا مهات و الا قربا بامر رسول الله

صدای بلند بلال به گوش اهل مدینه رسید شهر به جوش آمد و در قبرستان بقیع حاضر شدند و عجوزه ای پشت خمیده که به عصا تکیه نموده آمده در برابر آن قبر ایستاد و بر آن حضرت سلام نمود و خاک پای ان حضرت را بوسید و عرض کرد : ( یا رسول الله ! فرمان چیست؟)

فرمود : ای پیرزن این فرزند تو است ؟

گفتند: بلی یا رسول الله

حضرت فرمود: فرزند تو در میان بلا و گرفتاری است او را حلال کن .

گفت : یا رسول الله ! حلال نمی کنم .

فرمود : چرا؟ 

عرض کرد : او را با شیره جان پروردم و خون جگر خوردم تا روزی پشت و پناه من باشد و بر من احسان کند ولی چون بزرگ شد به آزارم پرداخت .

حضرت دست به دعا برداشته گفت : الهی به حرمت پنج تن آل عبا صدای این فرزند را به گوش مادر برسان تا شاید دلش بسوزد و بر فرزندش رحم کند .

سپس به پیرزن فرمود : گوش بر قبر نه تا ناله فرزندت را بشنوی . پیرزن چون گوش به قبرنهاد ناله جانسوزی شنید بی اختیار گریست و شنید کهه می گوید

فوقی نار و تحتی نار و عن یمینی نار و عن شمالی نار و من بتی نار  الامان الامان؟

ای مادر از من درگذر و گرنه تا قیامت همچنین در بلا خواهم ماند و بی شک در دوزخ مخلد خواهم بود . پیرزن به حال پسرش رقت کرد و گفت : خداوندا ! از تقصیر فرزندم گذشتم . در همان حال خداوند لباس رحمت بر وی پوشانید و او را بخشید و فرزند ندا داد مادر ای مادر ! خدای تعالی از تو راضی باشد که از من راضی شدی و بخشیدی

 


نوشته شده در سه شنبه 9 تیر 1394 ساعت 05:19 ب.ظ توسط ᗰᗩᖇᎩᗩᙢ نظرات | |

روزی اصحاب کساء (یعنی پیغمبر اکرم و حضرت علی و حضرت زهرا و امام حسن و امام حسین) به قبرستان بقیع آمدند و مشاهده کردند که میتی به عذاب شدیدی مبتلا گشته است .

پیغمبر اکرم آن مرده را صدا زد و فرمود : ای بنده خدا ! به اذن خدا سر از قبر بیرون بیاور .

به برکت معجزه پیامبر اکرم (ص) قبر شکافته شد و جوانی از داخل قبر بیرون آمد که روی او سیاه بود و غل و زنجیر بدن او را می فشرد .

پیامبر اکرم فرمود : وای برتو مگر در دنیا چه کردی ؟

عرض کرد : یا رسول الله مادرم از دست من ناراحت است و به همین خاطر مرا عذاب می کنند .

پیامبر اکرم فرمود : مگر تو با مادرت چه کردی؟

عرض کرد روزی داخل خانه شدم . زن من از دست مادرم شکایت کرد و من غضبناک شدم . در این هنگام مادرم در سر تنور نشسته بود و نان می پخت . لذا جلو رفتم و مادرم را گرفته به آتش انداختم همسایه ها متوجه این قضیه شدند ، به نزد ما آمدند و مادرم سینه سوخته اش را به دست گرفته و سر به آسمان بلند کرد و گفت ، الهی تو انتقام مرا از این پسر بگیر .

ای رسول خدا ! سه روز بعد از این نفرین مادرم ، عمرم کوتاه شد ، به حدی که سه روز بعد از نفرین ، من از دنیا رفتم و در خانه قبر اینطور مرا عذاب می کنند . الآن از شما توقع دارم در حق من دعا کنید .

پیامبر اکرم (ص) فرمود : مادر این جوان را حاضر کنید ، چون بدون رضایت مدرش دعا مستجاب نمی شود .

اصحاب پیامبر ، مادر آن جوان را در قبرستان و در کنار قبر پسرش حاضر کردند . پیامبر اکرم فرمود : از تقصیر و کوتاهی های پسرت در گذر ، چون ا در عذاب به سر می برد .

آن زن عرض کرد : من او را نمی بخشم و از او در نمی گذرم .

پس هرچه رسول خدا (ص) و امیرالمومنین و حضرت فاطمه زهرا و امام حسن (ع) شفاعت کردند ، او قبول نکرد . تا این که نوبت به امام (ع) رسید . امام حسین (ع) فرمود : ای زن شفاعت جد پدر و مادر و برادر مرا در حق پسرت قبول نکردی ، شفاعت مرا قبول کن .

آن زن نگاهی به آسمان کرد و سپس برگشت و با هر دو دست خود عبای امام حسین را گرفت و عرض کرد : از پسر خود گذشتم و او را بخشیدم .

پیامبر اکرم فرمود : ای زن ! عجیب است که شفاعت من و دخترم و شوهرش و فرزندش را قبول نکردی اما شفاعت حسین را پذیرفتی ؟!

زن عرض کرد : یا رسول الله ! خواستم شفاعت حسین را هم نپذیرم ولی دیدم درهای آسمان باز شده است و ملایکه آسمان در دست خودشان حربه های آتش گرفته و می گویند شفاعت حسین را بپذیر وگرنه با این حربه های آتش تو را می زنیم لذا من شفاعت آن حضرت ا قبول کردم .


نوشته شده در سه شنبه 9 تیر 1394 ساعت 05:17 ب.ظ توسط ᗰᗩᖇᎩᗩᙢ نظرات | |

از حاج میرزا خلیل تهرانی نقل شده است که : من در کربلا معلی بودم و مادرم تهران بود : شبی در خواب دیدم که مادرم نزد من آمد و گفت : ای پسرم . مردم مرا به سوی تو آورده اند و بینی مرا شکستند .

من ترسان از خواب بیدار شدم . از این خواب چندی گذشت که از طرف یکی از برادران ، نامه ای آمد و نوشته بود : مادرت وفات رد و جنازه اش را نزد تو می فرستین .

وقتی حما کنندگان جنازه آمدند ، گفتند : جنازه مادر تو را در کاروانسرای نزدیک ذی الکفل گذاشتیم چون گمان میکردیم شما در آن جا باشید

من صدق خواب خود را فهمیدم ولی در معنای کلام آن مرحومه که گفته بود : بینی مرا شکستند . متحیر ماندم تا اینکه جنازهاش را آوردند . من کفن را از روی او کنار زدم و دیدم بینی او شکسته است . سبب آن را از حاملین پرسیدم . گفتند : ما سببش را نمی دانیم جز اینکه در یکی از کاروانسراها تابوت آن مرحومه را روی تابوت های دیگر گذاشته بودیم ، پس از کدتی گوسفندها لکدکاری کردند و جنازه را بر زمین انداختند . شاید در آن وقت این آسیب به آن رسیده ، دیگر غیر از این سببی برای آن نمی دانیم . من جنازه مادرم را در حرم ابالفضل آوردم و مقابل آن حضرت گذاشتم و عرض کردم :(ای اباالفضل ! مادر من نماز و روزه اش را نیکو به جا نیاورده است و اکنون پناهنده توست پس عذابو اذیت را از او برطرف کن و به مانت تو بر عهده من است که پنجاه سال برای او نماز و روزه بدهم . سپس او را دفن کردم و در دادن نماز و روزه برای او کوتاهی کردم ، مدتی گذشت ، شبی در خواب دیدم که شور و غوغایی بر در خانه من است ، از خانه بیرون آمدم که ببینم چه خبر است دیدم مادرم را بر درختی بسته اند و بر او تازیانه می زنند . گفتم : برای چی او را می زنید؟! مگ او چه گناهی کرده است ؟!

گفتند : ما از طرف حضرت ابوالفضل مآمور هستیم که او را بزنیم تا فلان مبلغ را بپردازد .

من داخل خانه شدم و آن پولی را که طلب می کردند آوردم و به ایشان دادم و مادرم را از درخت باز کرده و به خانه بردم و مشغول خدمت کردن او شدم .

وقتی بیدار شدم ، حساب کردم و دیدم پولی که آن ها در خواب از من گرفتند مساوی با پنجاه سال عبادت است . پس آن مبلغ را برای پنجاه سال نماز و روزه پرداختم


نوشته شده در یکشنبه 7 تیر 1394 ساعت 05:02 ب.ظ توسط ᗰᗩᖇᎩᗩᙢ نظرات | |

مهاجر اسدی از امام صادق (ع) نقل می کند که فرمود : حضرت عیسی بر دهکده ای عبور کرد که مردم آن یک جا و ناگهانی با پرندگان و حیوانات مرده بودند : اینان در اثر غضب خداوند (یک دفعه) مرده اند ، زیرا اگر به طور طبیعی و تدریجی می مردند یکدیگر را دفن می کردند . حواریون عرض کردند : یا روح الله! از خداوند بخواه آنان را زنده کند و به ما خبر دهند که اعمال آن ها چه بوده است که به واسطه آن هلاک شدند تا ما از آن اعمال دوری نماییم .

حضرت عیسی تقاضای آنان را از خداوند درخواست کرد . از طرف پروردگار خطاب آمد که در شب به جای بلند برو و آنان را صدا بزن تا به تو خبر دهند .

عیسی شب به جای بلندی رفت و آن ها را ندا کرد یکی از آنان جواب داد ک یا روح الله چه می فرمایید؟ حضرت عیسی فرمود : وای بر اعمال شما چه بوده که به واسطه آن هلاک شده اید؟

مرده : اعمال ما عبادت طاغوت ، محبت دنیا ، ترس کم ، آرزوی دراز ، غفلت و لهو و لعب بو .

عیسی (ع) : محبت دنیای شما چطور بود؟

مرده : مانند دوستی که به بچه به مادر دارد ما هم دنیا را دوست می داشتیم وقتی دنیا به ما روی آورد خوشحال و مسرور می شدیم . و زمانی که از ما روی گردانید گریه می کردیم و غضبناک می شدیم .

عیسی (ع) : عبادت طاغوت شما چطور بود ؟

مرده : از گناهکاران و جنایت کاران پیروی میکردیم

عیسی (ع) : سرانجام چه شدید ؟

مرده : شب را به سلامت خوابیدیم صبح که شد همه در هاویه بودیم

عیسی : هاویه چیست؟

مرده : سجین است .

عیسی (ع) : سجین چیست ؟

مرده : کوههایی است از آتش که تا قیامت بر ما افروخته می شود .

عیسی : شما چه گفتید و به شما چه جواب دادند؟

مرده : گفتیم ما را به دنیا برگردانید تا در آن زهد بورزیم . گفتند : دروغ می گویید .

عیسی  چطور از میان آن همه تو فقط سخن می گویی؟

مرده : یا روح الله ! آن ها دانه های آتشین بر دهان داشتند که به دست فرشتگان عذاب و غضب بود و من در میان آنان بودم ولی اعمال آن ها را نداشتم . وقتی که عذاب آمد مرا هم فراگرفت و من به رشته ای لب دوزخ آویزانم نمی دانم که در آن می افتم یا نجات پیدا می کنم

سپس عیسی (ع) به حواریون رو کرده ، فرمود :

ای دوستان خدا ! خوردن نان خشک و کمی نمک نامرغوب و روی مزبله ها به سربردن و در سلامتی دنیا و آخرت بود خیلی بهتر است .


نوشته شده در شنبه 6 تیر 1394 ساعت 09:52 ب.ظ توسط ᗰᗩᖇᎩᗩᙢ نظرات | |

یکی از علما و محققین زمان قاجاریه می گوید : در زمان ناصرالدین شاه قاجار ، جنازه ی یکی از دولت مردان قاجاریه را بردیم در عتبات عالیات دفن کنیم . در یکی از منازل ، جنازه را نزدیک خود گذاشته و مشغول صحبت بودیم که ناگهان دیدیم تابوت به حرکت درآمد و سگی بدمنظر از میان آن بیرون آمد و رفت . وقتی ما این حالت را دیدیم تعجکرده و درون تابوت را نگاه کردیم دیدیم چیزی درون تابوت نیست و تابوت خالی است فهمیدیم ملک نقاله ، جنازه آن خبیث را به جای نامناسبی برده اند و راضی نشده اند در جوار ایمه اطهار (علیهم و السلام) دفن شود . در نتیجه ناچار چوب کلفتی را به اندازه انسان مهیا کردیم و کفن کردیم و داخل تابوت گذاشتیم و سپس آن چوب را به عتبات عالیات برده و دفن کردیم


نوشته شده در شنبه 6 تیر 1394 ساعت 09:51 ب.ظ توسط ᗰᗩᖇᎩᗩᙢ نظرات | |


کد آهنگ - سیب سفید | سبزوار - شیشه دکوراتیو - رستوران - آموزشگاه - جشن تولد - سلامت - دکوراسیون مغازه - تک تاز بلاگ